این روزها آدم یاد چیزهای غریبی می افتد، شاید هم یاد چیزهای قریبی می افتد. زندگی، همین گوشه افتاده است، زورمان می آید خم شویم و برش داریم، انگار که سکه ی دو قرانی باشد، گاهی هم شوتش می کنیم، خب چه می شود، آخر آدم حوصله اش سر می رود و چه متاعی بهتر از سکه ای روی زمین که از جیبت افتاده باشد و صدای جیلینگ و جیلینگش در هستیت بپیچد...
ادامه مطلب ...

